Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘داستان کوتاه’

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‹خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟’، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: ‹تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است’، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: ‹خداوندا نمی فهمم؟!’، خداوند پاسخ داد: ‹ساده است، فقط احتياج به يکمهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند.!›
نگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

Advertisements

Read Full Post »

دخترک گل سرخش را توي يک گلدون از جنس خاک کاشته بود هر روز بهش اب ميداد يک روز از گلش پرسيد :الان داشتي به چي فکر ميکردي؟گل گفت به اين که توي چه خاکي هستم؟دخترک با سادگي گفت خوب توي خاک باغچه
گل گفت ميدونم توي خاک باغچه ولي ميخواهم بدونم اين خاک از کجا اومده دخترک جوابي براي سوال گلش نداشت ولي گل ميدونست که اين خاک همان باقي مانده اجزاي پدر و مادرانش است که سالها پيش زندگي ميکردند خاک شدند و الان اون خاک گل سرخ را نگه داشته

————————————–

….بیا کنارم بشین تا برات بگم.یک روزگاری بود کنار همین ساحل غروبا می اومد مینشست روی نیمکت و همینطور خیره می شد به بالا و پایین رفتن موجهای دریا و هی اه می کشید.دیگه دلم طاقت نیاورد.یک روز روزنامه رو جمع کردم و کنارش نشستم.گفتم فضولی نباشه .اهی که شما می کشی انگار سنگینی یک کهکشان رو دوشش سنگینی می کنه!نگاه خشکی به من کرد و باز خیره شد به دریا.با صدای بسیار خفه گفت تو قبول داری؟گفتم چی رو؟مدتی سکوت کرد و بعد ارام گفت اینکه مرگ اخر خط باشه؟گفتم خوب بعضی چیزا جواب درستی براش نیست.گفت اما خوب باید باهاش روبرو بشی.گفتم خوب حالا چی شده که به این فکر افتادی؟بدون اینکه جواب این سوالم رو بده گفت من از اول هم خیره بودم.به همه چیز خیره بودم.حتی خودم رو توی اینه نمی شناختم و قیافه ام برای خودم هم غریبه بود.دوباره نگاهش به من خیره شد.چه چشمان درشت و خیره ایی داشت!گفت من تسلیم طبیعت نمیشم من برای خودم اراده دارم.این رو که گفت بلند شد و رفت.زیر نیمکت یک کاغذ افتاده بود.به نظر جواب ازمایش می امد.اره ور داشتم خوندمش.مال همون رفیق خیره چشم بود.نوشته بود سرطان خون مرگ تا 3 ماه دیگر…..

—————————————-

همیشه میپرسیدی چه شده حالت خوش نیست..رنگت پریده…اما ان روز هیچ نپرسیدی..پیراهن خیس از اشک را هم ندیدی…گلدان خالی….شمع خاموش.ته سیگار..لیوان شکسته…ان روز هیچ نگفتی؟حتی نگفتی چرا پیراهنم را برعکس پوشیدم!موهای وز کرده…صورت پف کرده.هیچ کدام تو را وادار به سوال نکرد…تو همیشه میپرسیدی چرا گیره سرم کمی کج شده …چرا نگاهم را به جای چهره تو به تصویر تلویزیون مشغول کرده ام؟؟تو همیشه میپرسیدی ومن همیشه میگفتم :تو بیش از حد نگران منی عزیزم….انگاه صدایت را ارام میکردی ومیگفتی من همیشه نگران تو هستم .میترسم تو را از دست بدهم!!تو همیشه میپرسیدی اما ان روز!!! ان روز لب هایت بسته بود ..چشمهایت را ندیدم …صبر کن انها هم بسته بود….دستهایم را در دستهایت گذاشتم……قطره اشنیققا روی لبانت…سرم را روی سینه ات….گفتم:دیگر نگران من نباش
حالا سهم من از تو این است……………هر روز شاخه گلی سرخ برسنگی سرد

———————————————-

…استاد بر سر میز نشست.اولین نفر ازش سوال سختی پرسید با مهارت پاسخ داد.دومین سوال همین طور و تا آخر همین جور پیش رفت.سوالهای سخت و پیچیده را همه را پاسخ داد.ناگهان کودکی نزدیکش شد و به چشمهاش خیره شد و گفت :»شما کی هستی؟»استاد هر چه فکر کرد پاسخی برای این سوال نیافت….

—————————————–

…در داخل گودال مردی نشسته گریه می کرد و در بالای گودال مردی ایستاده می خندید.گذشت .مرد خندان باز گذارش بر سر گودال افتاد.به داخل گودال رفت.نشست.ناگهان نگاهش به جسدی افتاد.جسد کودکی بود که از گرسنگی مرده بود.ناگهان گریست.در همین حال مردی غریب بر سر گودال ظاهر شد که می خندید.مرد داخل گودال نگاهش به مرد بیرون گودال افتاد.یادش امد که دیروز همو بود که بیرون گودال می خندید و مردی داخل گودال گریه می کرد.و حال خود او داخل گودال گریه می کند و مرد ی دیگر از خارج گودال می خندند.از این مشابهت خنده ایی تلخ ر لبانش امدوناگهان خنده اش بیشتر شد.مرد خارج گودال که می خندید ناگهان متعجب گشت و قدم زنان رفت اما هر چه فکر کرد نفهمید که چرا مرد داخل گودال که گریه می کرد ناگهان خندید!….

————————————————

اتوبوس شلوغ و دم کرده بود با این وجود گرمای دست آن مرد را از فاصله یک متری احساس می کردم. نگاهم از او گریزان بود ولی باز هم لمس می کردم سوزش نگاهش را که از روی صورتم و لبانم می گذشت و حرکت انگشتانم را به روی شکمم دنبال می کرد. انگشتانی که می خواست به تو آرامش دهد و انکار کند گرمایی را که تو زودتر از من احساس کرده بودی . انگشتانم می خواست به تو آرامش دهد و تو هنوز نا آرام به دیواره رحمم لگد می زدی.
می خواستم ولی نمی توانستم . نمی توانستم فرار کنم از نگاههای او که گستاخی جذابش می کرد و از نفسهایش که با نفسهایم هماهنگ می شد. من در میان جمعیت با انگشتانی که می ترسیدم از سرما کبود شوند باز هم گریزان از هرم نفسهای او می لرزیدم و تو همواره لگد میزدی و از من پناه می خواستی در برابر لبخند کثیف او بی آنکه بدانی من بی پناه ترینم.
برایم گریزی نبود از نگاهی که در من نفوذ می کرد و وجودم را جذب . به تو می رسید و روحت را می مکید من عرق می ریختم و عاجزانه تسلیم بودم. نفسهایش کثیف و گرم درونت را پر می کردند و تو را دیگر تر در من احیا .
لبخند ساده ای زد .کودکم را در آن شلوغی از درونم بلعید و در ایستگاه بعدی پیاده شد.
سردم است. دستان شوهر من سرد است. و تو چه گرم و راحت در رحم من خوابیده ای و اعتماد بنفس مرا مانند پدرت می مکی.

Read Full Post »

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم درمسابقه ی دو بدوند .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند…
و مسابقه شروع شد ….
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید
اوه,عجب کار مشکلی اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند…
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند..
جمعیت هنوز ادامه می داد,»خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف …
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر….
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو
که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
و مشخص شد ،برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان :هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند– چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره پس مثبت فکر کنید

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !
و همیشه باور داشته باشید من با یاری خدا به همه اهدافم می رسم

Read Full Post »

راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.

راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.

Read Full Post »

در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را دروسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ میگذشتند و بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.
با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت، نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد، ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

راستی، شما چقدر از سختی های پیش رویتان برای پیشرفت استفاده میکنید؟

Read Full Post »

چشم يك روز گفت: *من وراي اين درّه ها کوهي كه با مه آبي پوشيده شده است را مي بينم. آيا زيبا نيست؟
گوش اين حرف را شنيد و گفت: امّا كوه كجاست من آن را نمي شنوم؟!
سپس دست، لب به سخن گشود و گفت : بيهوده تلاش مي كنم تا آن را لمس كنم و نمي توانم كوهي بيابم.
بيني گفت: كوهي وجود ندارد، نمي توانم آنرا ببويم.
بعد چشم رويش را به طرف ديگر برگرداند و آنها همگي با هم دربارة هذيان عجيب چشم سخن گفتند، و گفتند بايد براي چشم اتّفاقي افتاده باشد
!

Read Full Post »

گر چو پروانه دهد دست فراغ البالی

جز بر آن عارض شمعی نبود پروازم
حافظ

پروانه در پیله خود از خواب بیدار شد، زیرا کسی او را صدا زد :
– بیدار شو از پیله بیرون بیا !

پروانه گفت : چرا مرا صدا می کنی؟ چرا از پیله بیرون بیایم؟ جای من گرم و نرم است. مگر آن بیرون ها چه خبر است؟
صدا گفت : اوه اینجا خیلی تماشایی است : جنگل ، گیاه، و خیلی چیزهای دیگر، تو در آنجا نمی توانی حتی تصوری از این چیزها داشته باشی، بعلاوه زیاد خوابیدی، تنبلی نکن !

ولی پروانه خیلی دلش می خواست بخوابد، خانه اش به اندازۀ تن خود او و پوشکی و طلایی و بسیار زیبا بود . با این حال در اثر صدای آمرانه و نافذی که شنیده بود و نوعی کششغریزی به دیوارهای پیله خود فشار آورد . در تن خود نیروی عجیبی میدید، در نتیجه فشار پر زورش ، دیوارها شکاف برداشت و پروانه خود را در فضای پر نوری یافت .
آه ! چه دنیای رویائی ! از پشت سوزنبرگ کاج ها خورشید داغ و خیره کننده ای می سوخت … پرتوهایش مانند هزاران هزار دشنۀ الماس از غربال شاخه ها می گذشت و بر پروانه می افتاد، گرم و مهربان بود . پروانه بالها را در هم فشرد و سپس آنها را از هم گشود . بالهایش عجب پهن و منقش و خوشرنگ بودند. حس کرد که با گستردن بالها، سبکتر و چالاک تر می شود. با دو کوبیدن بال پیکر کوچکش از روی کندۀ پیری که بر آن نشسته بود برجست و از شادی جیغ کشید !
– وای ! چه خوب می توانم بپرم !
و سپس بیشتر و بیشتر بال کوبید و بلندتر و بلندتر شد . در اطراف جنگل بی پایان و تابستانی، فضای سبز و خوشبویی پدید آورده بود .
گیاه های عجیب و غریب و گوناگونی که یکی به دیگری شباهت نداشت، قد کشیده بودند . خرمگسها، سنجاقک ها، پشه هایی با بال شفاف سبز، زنبورهای طلایی، در درون ستون های نور می پریدند، سر و صدا می کردند، بالا و پایین می رفتند، همه چیز در نظر پروانه عجیب، قشنگ، وصف ناپذیر و تماشایی بود . با خود گفت :
– پس بیرون یعنی این ! و من را ببین که می خواستم در داخل پیله بمانم و خیال می کردم چه چیزی دیگر از اینجا می تواند خوشگل تر باشد ؟
و سپس بالاتر و بالاتر پرید . از تاج درختان جنگل هم بالاتر پرید . درست زیر خورشید که از آسمان پریده رنگ شمالی دل دل می زد. ابرهای اژدها وش تیره رنگی در آسمان، خزان خزان می رفتند . طاق بلور مانند آسمان نور و رنگ خورشید را با جلوه های سحرانگیزی باز تاب می داد. پروانه متصل می گفت : عجب وصف ناپذیر ! فوق العاده است !
جنگل مانند دریای سبز فامی از درختان سوزنبرگ در زیر بالهای پروانه دامن گسترده بود. پروانه گفت : – باید باز هم اوج بگیرم . میخواهم تا خود آفتاب برسم و از نزدیک تماشایش کنم . می خواهم سوار این ابرها بشوم . آه چه احساسی ، چه هیجانی، چه تماشای افسون کننده ای !
البته گاه بال هایش خسته می شد و کمی به سوی پایین سقوط می کرد. اما در اثنائ سقوط می توانست خود را جمع و جور کند و دوباره اوج گیرد. وقتی فرسوده می شد روی گل ابریشمین بنفشی می نشست و با خرطومک خود نوشداروی کاسبرگ ها را می مکید و سیر وسیراب می شد. آنوقت دوباره سفر می کرد.

بیشه ای که در آن به دنیا آمده بود بی حد و کران به نظر می رسید. در آمیزی سبزی گونه گون درخت ها، بوته ها، علف ها، گل های وحشی، خار ها، با ستون های کوچک و بزرگ نور که پاک و بی غبار بود، به بیشه ابعاد حیرت انگیزی داده بود. این جا دنیا بود ! پروانه از نشاط این دنیا از شاخه ای به شاخه ای، از برگی به برگی می پرید. همه چیز تحمل پیکر سبک بارش را داشت. گاه از برگی ماندد برگ دیگری آویخته می شد و تاب می خورد. گاه معلق می زد.عاقبت روی کنده بزرگ نارون تازه اره شده ای در سایه روشن نشست .دید پهلویش یک سوسک سیاه کوچک با بالهای قرمز خف کرده. با تعجب مدتی به او نگاه کرد . دید سوسک بیشتر خود را جمع و جور می کند. پروانه گفت :
– هی کوچولو از من نترس ، من هم روزیف روزگاری مثل تو بودم . بعدها بال در آوردم . تو هم هنوز پوره هستی . غصه نخور، بال در میاری….
سوسک با صدای بم و خفه گفت : به حق حرف های نشنیده ! من بال در بیاورم؟ بال در بیاورم که چی بشه؟ مگر همینجوری چه عیبی دارم؟
پروانه خنده ای کرد و گفت : – واقعا» چه پورۀ از خود راضی و مضحکی ! تو هنوز خیلی چیزها را نمی دانی . من هم یک روزی مثل تو خیال می کردم. فکر می کردم خوابیدن ابدی توی پیلۀ تاریک خیلی بهتره. ولی حالا که بال درآوردم و می پرم، می فهمم که چقدر نادان بودم . چه چیزها تو این دنیا است که من اصلا» از وجودشان خبر نداشتم.
سوسک با همان صدای خفه خنده ای کرد و گفت : – الحق که یک احمق حسابی هستی ! بابا این بال های رنگ وارنگ اسباب زحمت تو است . تو را به طرف سرنوشت های گنگ و خطرناکی می کشاند. بگیر یک گوشۀ امنی بنشین و چهار چشمی دور و ورت را بپا ! من بال می خواهم چه کنم .من زیر همین خار سبز و کوچولو خوش خوشم !
پروانه گفت : – گیرم که دوست نداشته باشی این دنیا را تماشا کنی، آخر رزق و روزی خود را بدون بال از کجا در می آوری؟
سوسک گفت : – هر روز بعد ازضهرها یک گلۀ بزرگ گاوهای سیاه وسفید با دلنگ و دولونگ زنگ های مسین خودشان از جاده پهن جنگل عبور می کنند و تاپاله می اندازند. واقعا» چه گاوهای پر بذل و بخششی. ابدا» مضایقه ای ندارند. آنوقت ما سوسک ها ردیف صف می کشیم و می ریم ضیافت . آنقدر می خوریم که سنگین می شیم . تو هم همین جا بمان و با ما تاپاله بخور.
پروانه از خنده روده بر شد و گفت : – اه کثافت ! دلم را به هم زدی . مگر تاپاله هم خوردنی است؟ من شربت گل ها را می نوشم. خوشبو، شیرین و کیف آور. مگر من مثل تو خلم که زیر یک خار بخزم و تمام عمر تاپاله بخور؟ سوسک گفت : – فرمودید که شما چی می خورید که از تاپاله گاوها خوشمزه تر است؟
پروانه گفت :- شهد گیاهان . شهد! فهمیدی؟… نه نفهمیدی
سوسک گفت :-من خیلی اتفاق افتاده که روی گل ها راه رفتم ولی از بویشان خوشم نیامد. شهد گل! اه ! اه! دلم به هم خورد …
پروانه حوصله اش از سوسک کوته بین سر آمد و پرید. در سفر خود ناگهان زیر بالش دریاچۀ پهناور و سیم رنگی یافت که در آفتاب عین الماس برق می زد. ده ها قایق و کراچی های پارویی و کلک های کنده ای که ان را با تکیه دادن چوب به ته دریاچه می راندند، آب را از هر سو شیار می زدند. ساحل نیزار بود. در ان اردک های بزرگ و کوچک و حواصل خانه داشتند. این یک پرده جالب دیگری بود که با منظره جنگل و آسمان فرق داشت. روی موج های تر و رقصنده نمی شد نشست. جالب نبود بر خلاف طاسبرگ ها و پرچم های گل.
پروانه گفت :- چه چیزهای دیدنی. بیچاره سوسک که از همه این چیزها بی اطلاع است و فقط از تاپاله و گاو صحبت می کند. خوب چه کند. ندیده است. تقصیر ندارد.ناگهان شنید که کسی میخندد : – هه هه هه ! تو از جنس ما هستی ولی این بال هایت چقدر پهن و بد ترکیب است! واه واه آدم وحشت می کند. اما مال من را نگاه کن . چقدر باریک و توری مانند و شفاف! خوب عیبی نداره ! باز هم جای شکرش باقی است که بال داری. ما بال دارها موجودات مهمی هستیم. توی این جنگل سوسک های بو گندویی هستند که تو کثافت وول می خورند. از یک بوته هم به سختی بالا می روند و چند بار تلپی می افتند ولی ما می رویم و نوک درخت ها می نشینیم و آفتاب می خوریم.
پروانه به مصاحب خود نگاه کرد. سنجاقک مغرور و درشتی بود که روی کاکل قهوه ای یک نی نشسته بود و وراجی می کرد.: از بس پرخوری کردم شکمم باد کرد. اینجا پشه های خوشمزه زیاد است. این صافی ها و خاکشی ها هم گوشت خوشمزه ای دارند. من از آن زردهاش دوست ندارم . تو کدامشون را دوست داری؟
پروانه گفت :- من ابدا» گوشت خوار نیستم. سنجاقک با دغلی و فضولی گفت: پس سرکار چی میل می کنی؟ هوای خالی؟ پروانه گفت :- نه جانم . من از نوش بن گلبرگ ها می مکم.
سنجاقک گفت :- آها فهمیدم . مثل این زنبورهای شکم گنده.ولی تو که از طایفه آنها نیستی . مگر تو هم نیش داری؟پروانه با تعجب گفت :- نیش؟ نیش دیگر چیست؟
دوباره سنجاقک قاه قاه خندید : هه هه هه ! عجب موجود سفیهی هستی ! و سپس خود را با سرعت به روی پشه ای انداخت که روی برگ پایینی نشسته بود. پروانه از این هم نشین خودخواه و متجاوز خوشش نیامد. فرصت را برای دور شدن مناسب یافت .
باز هم پرید. دریاچه تمام شد. خانه های یک اشکوبه و چند اشکوبه زیبا و تر و تمیزی با مردم و بچه های دوچرخه سوار و اتومبیل ها پیدا شدند. بعدش هم یک جاده طولانی اسفالته، پل ها، راه آهن با سوت کر کننده اش ، و هواپیمای غول پیکری که در هوا می غرید ( و پروانه خیال می کرد که یک نوع عجیبی از جنس خود آنها است ) . فهمید که دنیا پایان ندارد. هیچ وقت نمی شود فهمید که چه چیز دیگری در این تماشاگاه حیرت انگیز ظهور می کند.تنوع، نامنتظر بودن،زیبایی،جهان بیرون از پیله را انباشته است. وقتی غروب شد به شهر بزرگ رسیده بود. ناگهان ده ها هزار چراغ روشن شد. شهرها از بناهای بلند، خیابان ها، اتومبیل ها، پل های هوایی، میدان ها، پارک ها و آدم های شتابنده مملو بود. پروانه روی هره پنجره یک بنای بلندی نشست و گفت :- یک کمی خستگی در کنم! یک کم تماشا کنم ! وای خدای من ! اسم این همه چیزها چیست؟ فایده شان چیست؟ چرا دنیای آن سوی پیله آن قدر شلوغ و بغرنج است؟ خاصیت گیاهان را که به ما نوش دارو می دهند می فهمم، ولی خاصیت این (اشاره به یک تریلر گت وگنده) مثلا» چیست؟ چه هیکلی ! چه بوی تند و زننده ای ! هیچ سر در نمی آورم.
از روى هرّه به باغ نزديک پريد و خزيد درون يک گل پر پرکه بوى خوشى مى داد. اطرافش چراغ ها چند شقه نور مى پاشيد. يک عده زن و مرد و بچه راه مى رفتند. از دور صداى مارش مى آمد. احساس خوشى به پروانه دست داد و گفت:» نه! دنيا زيباست! اين تنوع ها هم زيباست. فقط آن سوسک و آن سنجاقک را نپسنديدم. حتما بچه اند، عقل ندارند.» و سپس در همان گلبرگ ها به خواب شيرينى فرو رفت.

فردا صبح با نخستين پرتوى گرم خورشيد و جيک جيک شلوغ گنجشک ها از چنار و فش فش لطيف و نمناک فواره هاى پرتوانى که در استخرمجاور آب بلورين را در فضاى پرنور مى جهاندند، از خواب بيدار شد و از بستر معطر گلبرگ ها بيرون آمد و چند بار ورزش کنان بال هاى پهن و خوش نگار خود را باز و بسته کرد و به ياد آورد که ديروز همين موقع ها از پيلهً تاريک خود بيرون آمده و سفر افسانه آميز خود را آغاز کرده بود.

دوباره اوج گرفت و از بامها و باغهاى شهر گذشت و وارد دشت فراخى شد که گندمزار بود و ساقه هاى سبز گندم مانند آبگير فيروزهاى در نسيم بامدادى موج مىزد. روى يکى از آنها نشست تا دم بزند. ناگهان احساس کرد که خطرى او را تهديد مىکند. کودکى که در ميان ساقه ها کمين کرده بود با هيجانى وحشىدست دراز کردتا او را بربايد. پروانه با آن که خسته بود و توان زيادى در پرها نداشت، خود را ناگزير ديد بگريزد ولى کودک لجوج بود و او را دنبال کرد.پروانه چندين بارتصور کرد از خطر جسته است. روى سنگ بزرگ خزه بسته، يا روى خاربن گل کرده، يا علف هاى قد کشيده کنار يک جوى کوچک يا شاخهً نرم و انعطافى بيد نشست و هر بار خيال کرد ديگر از دست صياد کوچک خود جسته است. ولى کودک لجوج و چالاک بود و تاابد مى توانست بدود. دست بردار نبود. حتى يکبار انگشتان زبر و چرکينش بالهاى بسته او را گرفت و فشرد و مقدارى از رنگ زرد حاشيهً بال به سرانگشت کودک چسبيد. ولى پروانه بال بال زد و پريد و کودک هيولا را از هيجان خود ترساند و از قيد انگشتانش رهيد و در فضا اوج گرفت وخشم و ترس در او انرژى ناگهانى پديد آورد و اين بار در بالاترين شاخ نقره فام بيد آرميد.کودک مايوس شد و رفت، در حالى که گرد زرين حاشيهً بال پروانه دو سرانگشتش را رنگين کرده بود. با خود مى گفت: «از اين مدل نداشتم. حيف که دام توريم همراهم نبود والا حتما می گرفتمش و به کلکسيون خود سنجاق مى کردم.» پروانه درد خفيف زخم را بر بال هايش حس مى کرد. می ديد که نقش زيبا و هماهنگ آن در آنجا مغشوش شده است. هراس تعقيب کودک لج باز او را سخت مضطرب کرده بود. بعدها دانست که ترس و دلهره دو مصاحب دائمى زندگى در اين جهان فريبا هستند.
تا آن موقع که درگسترهً رنگارنگ هستى سير کرده بود، دچار چنين مصيبتى نشده بود. کمى ديرتر درد بال ها زيادتر شد. احساس کرد که با اين بال هاى زخم ديده، پريدنش دشوار است. خز خزان روى شاخهً بيد پائين تر سريد. ناگاه ديد پروانهً بزرگبال بسيار جذابى نزديکش نشست و گفت :

» خانم! شما اينجا چه مى کنيد؟ اگر وقت داشته باشيد، بيائيد روى اين چمنزار همسايه با هم مسابقهً پرواز بگذاريم. گل هاى وحشى اين صحرا خوشمزه ترين نوش ها را با خود دارند. تمام زنبورهاى عسل باغ هاى شهر به اين چمنزار مى پرند. نترس. آنها ابدا کارى به ما ندارند….

پروانه کشف کرد که خود او يک پروانه از جنس مادينه است و اين پروانه درشت و خوش ترکيب نرينه از ديدنش به نشاط آمده است. او هم در پيکربا شکوه جنس مقابل خود خيره مانده بود. پس از احساسات منفى ترس و دلهره، يک احساس مطبوع به نام عشق به سراغش آمده بود. ولى افسوس که بيمار بود و حوصلهً عشق بازى نداشت.
گفت: » کودک بدجنسى بال هايم را با ناخنش خراشيد. براى مسابقهً پرواز حاضر بودم، ولى حيف! نيرو ندارم.»
پروانهً نر گفت: «آه ! آه ! امان از دست اين بچه هاى شيطان. آن ها ما را مىگيرند و در الکل که یک آب بدبو و زهرآگينى است مى کشند و آن وقت در دفترهايشان سنجاق مى کنند و از ما کلکسیون می سازند.پروانه گفت : «کلکسيون؟ اين ديگر چه واژهً عجيب و غريبى است!» جفتش گفت : «کلکسيون يک نوع قبرستان است. به هر جهت من خيال مى کنم اين بچه ها از پرنده ها هم بدترند…»
پروانه گفت: «من ديروز از پيله درآمدم. ذخيرهً لغوى من خيلى کم است. ببخشيد، پرنده ها ديگر کى ها هستند؟هم جنسش خنديد و گفت: «آه، نمى دانى پرنده چيست؟ گنجشک ها، کبوترها، سارها، کلاغ ها و هزاران زهرمار ديگر. آنها منقارهاى استخوانى محکمى دارند: چيک! تا به خود بيائى ما را بلع مى کنند و مى پرند. بسيار بى رحم و بد اخلاقند و حال آن که ما آن قدر مهربان و بى آزاريم.اولا که ما جانداران را نمىخوريم. ثانيا که ما شيرهً گياه را مى نوشيم ولى خودش را از زندگى محروم نمىکنيم. البته آن ها هم از لحاظ پرنده بودن با ما شباهت دارند ولى شباهت که چه عرض کنم: منقار و چنگال و چشمهاى شرر بار و زبان زبر و صداهاى عجيب و غريب: يکى زير، يکى بم. و چقدر شکم پرست! از کرم هاى باران گرفته تا سوسک ها و پشه ها و پروانه ها همه چيز را قيچى مى کنند. اگر آن ها نبودند و بچه ها هم تو شهرهاى خود بازى مى کردند، ما کلى مى توانستيم راحت باشيم…بده ببينم بالت چقدر زخم است. آخ! آخ! پسرهً شرور. بله، توبه استراحت نیاز دارى. ولى نه در اينجا روى اين بيد شل موشلى. بايد رفت به جاى امن تر!
پروانه گفت: » ولى آخر من که نمى توانم بپرم…»هم جنسش گفت: «روى دوشم سوار شو. من قوى، سفر کرده و چست و چالاک هستم. به من مى گويند پروانهً قهرمان. حتمااين لغت را هم نمى دانى. يعنى: گردن کلفت و جنگلى. مى برمت لاى بوته هاى نسترن قايم مى کنم. غذاى اطراف زياد است. شيرهً گل نسترن هم دواست وهم نقش هاى به هم خوردهً بالت را دوباره روبراه مى کند. معجزه است.اين دنيا پر از معجزه است. خودم آن نزديکى ها کشيک مى کشم که دشمن موشمنى نزدیک نشود . اين دنيا پر از دشمن است. بديش همين است.
قانونى جارى است که همه بايد همديگر را بخورند تا بتوانند زنده باشند. زندگى يکى – يک نوع مرگ دردناک ديگرى است.»

پروانه فلسفه بافانه گفت: » نمى شد اين دنياى قشنگ را بهتر از اينها درست کرد.»هم جنسش گفت: » والله من معلومات زيادى ندارم که به تو توضيح بدهم. حالا بيا سوار شو!»
پروانه تسليم بود. نر او را به دوش کشيد و تا بوتهً بزرگ و خرم نسترنى که دور نبود پريد. اينجا واقعا لا به لاهاى تاريک و امنى وجود داشت. دوسه تا عنکبوت ريز و تندرو آن جاها تار کشيده بودند ولى خطرناک نبودند. پروانه نر جلوى روزن نشست و خانم را در پستوى تاريک و محفوظى جاى داد.سرانجام طبيعت جوان و رو به رشد پروانه بر آزار رسيده غلبه کرد. مثل آن که يک چسب ساختمانی دراعضاء جوان هست که خرابى ها را ترميم مى کند. پس از دو سه روز سالم شد. آن وقت مسابقهً معروف پرواز را شروع کردند. روى چمنزار که بى کرانه و پدرام بود پريدند. ها، کى زودترروى آن گلپر زير آن تکدرخت مى نشيند؟ کى زودتر به بالاى شاخهً تبريزى لرزندهً کنار جوى مى رسد؟ کى سريعتر روى آن گل هاى کبود صحرائى فرود مى آيد؟ گاه اين گاه آن برنده مى شدند. از خنده روده بر مى شدند. خستگى نمى فهميدند.
نرينه نفس زنان گفت: » واقعا احسنت. خوب من سنى ازم رفته، ولى هيچ فکر نمى کردم. معجزه نسترن بود که ترا از اول هم بهتر کرد.
«پروانه در دل عقيدهً ديگرى داشت. نيروى تازه اى که در او شعله مى زد شوق و محبت بى پايان به اين هم جنس بود. ولى نخواست چيزى بگويد.کر و کر خنديد و گفت: » واقعا نسترن معجزه کرد!»يک روز داس بزرگ ماه از يال يک تپهً درخت پوش بالا آمد. پروانه ها روى يک کپهً علف دروشده خوشبو نشسته بودند. ديگر آشنايان انس يافته اى بودند يکديگر را سخت پسنديده بودند. آن شب تا صبح به ماه نگاه مى کردند و با هم حدس مى زدند که آيا در دام آن باريکهً دودآلود ابر خواهد افتاد يا از آن رد خواهد شد. صحبت مى کردند. نزديک هم دور و بر همان کپه پرواز مى کردند. آن شب، شب عروسى آن دو جاندار کوچک و زيبا بود.
دم دم صبح در خنکاى سحرى خوابشان برد. شعاع داغ آفتاب هم نتوانست آن ها را بيدار کند. موقعى بيدار شدند که کومباين نکره اى به رنگ قرمز با خر و خر و فر و فر زيادى از پهلوى کپهً علف ها گذشت. دو مرد در آن با سر و صدا حرف مى زدند. مثل اين که دعوا داشتند. نفير گوشخراش کومباين دورتر و دورتر شد ولى ديگر خواب خوش را از سر عروس و داماد رانده بود.

زندگى زناشوئى آن دو سرشار از هماهنگى و لذت بود. روزى رسيد که پروانه احساس کرد مايل است به سايهً گندم زارها براى تخم پاشى پناه برد. به همسرش گفت. او جواب داد: «باشد! من روى آن سنگ بنفش مى نشينم و مواظب تو هستم . بپا… در گندمزار بلدرچين ها، مارها، موشها، سوسمارها اذيتت نکنند. همين که خشى شنيدى، يا وول وول مشکوکى ديدى فرزى فرار کن. تمام موجودات زنده خوار بسيار حيله گرند.ناغافل حمله مىکنند. ما بايد گوش بزنگى را ياد بگيريم….

پروانه ماده به جائى رسيد که مى بايست پوره هاى خود را تسليم طبيعت کند تا خواب زمستانى را بگذرانند و بهار ديگر مانند مادرشان وارد قصرمجلل طبيعت بشوند. آنشب رنج کشيد. از دشمنان خزنده و پرنده ساعات ترس آگين و ناراحتى را گذراند. وقتى صبح از پناهگاه بيرون آمد، شوهر
خود را ديد که روى قلوه سنگى کز کرده و از سرماى صبح مرتعش است. آرام پهلويش نشست. شاخک هايش را با محبت به شاخک هاى او وصل کرد. گوئى نيروى برق از راه شاخک ها در بدنشان نفوذ مى کرد و آنها را از نوعى گرماى لذت بخش مى انباشت. ناگهان بالهاى خود را
گشودند و با شاخک هاى به هم پيوسته اوج گرفتند. در قوس شاعرانه اى، در نواى دل انگيز سرود بامدادى پرندگان، جوى ها، نسيم ها،همهمه هاى محو، سراسر چمنزار آشنا را از زير بال گذراندند. گاه از هم جدا مى شدند و در چنبرى موزون دور هم مى چرخيدند و پرهاشان درآفتاب مانند يک سينه ريز جواهر برق برق مي زد و سپس دوباره شاخک به شاخک مى شدند.
ديگر آفتاب چند نيزه بالا آمده بود. پروانه ها روى شاخه بوتهً ريزبرگى که از کرک سفيدى پوشيده بود فرود آمدند.
اطرافشان جوش گياهانى مانند کنگر يا علف هاى هيولاى پت و پهن بود. يک دسته زنبور پر طاوسى کوچک و پرگو آنجا وز وز مى کردند.

جفت گفت: » توى اين دنيا خطر زياد است ولى ما پروانه ها خوشبختيم. عشق ما را کسانى زنجير نکرده اند. نسل خود را در جهان پهناور حفظ مى کنيم. غذا فراوان است. با هم نمى جنگيم. کسى از ما به ديگرى حکم نمى راند. هرگاه دلخور يا دلتنگ باشيم. راه خودمان را مى کشيم، مى رويم زمين فراخ براى ما گشاده است. آرى ! دنيا براى ما پر از خطر است، ولى ما در اين دنيا آزاديم …..»

پروانه گفت : » مگر جانورهائى هم هستند که اين خاصيت هاى ما را نداشته باشند؟»

جفت گفت
: » تو از چيزى خبر ندارى. خوب! خيلى جوانى و تجربه ندارى. همين روزها از پيله در آمده اى. من از يک مگس درشت قهوه اى که مدت ها در سر طويلهً يک آدم خون اسب هايش را مى خورد، حکايت هاى جالبى شنيدم .» پروانه گفت : » درست است من جوانم ولى تجربه ام کم نيست . خوب مى فهمم : مقصود تو از آدمها همين موجودات گت و گنده، لخت و بدبو
هستند که بخصوص توى شهرها وول مى زنند؟ من از آنها زياد خوشم نيامد. حتى يکى از آنها که کوچولو ناز بود و روبان آبى درشتى مثل بالهاى ما به زلف هاى طلائيش گره زده بود توى پارک روى نيمکت نشسته بود. خواستم تماشايش کنم، روى لبهً نيمکت نشستم. يک دفعه بچهً بدجنس خواست منو بقاپد . ولى من از دستش در رفتم . «جفت گفت : » مقصودم همين هاست. آن مگس درشت برايم حکايت کرد که بيشتر اين آدمها يک سلسله چيزهاى عجيب و غريب مى سازند که
يک مگس هرگز نمى تواند حدس بزند به چه دردى مى خورد. ولى چند موجود چاق که بوى عطر مى دهند آن ها را آن چيزهاى جالب را ازدستشان مى گيرند. خود آن آدمهاى چاق و عطرآگين توى قلعه هاى سنگى بزرگ و پر دار و درخت زندگى مى کنند و عجيب پز مى دهن . مگس
مى گفت من يک روز ديدم يکى از اين آدمهاى زحمتکش که لاغر و ژنده پوش بود گريه مى کند. گفتم اهوى! آقا، چته؟ گفت: سرمايه دار منو چاپيد! گفتم برو يک نيش جانانه فرو کن پس گردن چاقش خونهاى خوشمزه اش را بمک! گفت: اولا من اين کاره نيستم. ثانيا مگر آن ساطور بدستها را نديدى که قلعه اش را پاسدارى مى کنند. آنها مى زنند و گردن لق لقى مرا مى برند. من يادم آمد که يک عده ساطور بدست دور آدم چاقها را گرفته اند. همه اشان ابروهاى پر پشت و سبيل هاى وحشتناک دارند. مگسه مى گفت: من هم هرگز جرات نکردم نيشم را به آنها فرو کنم .

«پروانه گفت : » عجب چيزهائى که من هرگز نشنيده بودم. اين آدم هاى گت و گنده که قاعدتا شعورشان بد نبايد باشد. اين چه حرکات مزخرفى است که مى کنند ؟ » .

جفت گفت : » حالا کجاشو ديدى؟ هيچ آدمى حق ندارد از جاى خودش تکان بخورد مگر با اجازهً ساطور بدست ها که بايد هفت هشت ورقه برايش مهر و امضاء بکنند. به او گفته اند اينجا «وطن» تو است و همهً جاهاى ديگر که آدمها زندگى مى کنند سرزمين اجنبى است. يک روزى من از شاخهً يک تک درخت پرپر زنان رفتم و نشستم روى شاخهً يک تک درخت ديگر ، آنجا يک آخوندک بسيار سبز که پاهاى دراز و ارّه اى بى ريخت داشت نشسته بود. داشت برگ زبان گنجشک نشخوار مى کرد. مرا که ديد کرّى زد به خنده و گفت: آقاى شاپرک! هيچ مى دانى مرتکب چه جنايت عظيمى شده اى؟ (يارو آخوندک لفظ قلم صحبت مى کرد).
من دست پاچه شدم و گفتم : والله نه! گفت: مرز را نقض کردى. بين اين دو درخت مرز دو کشور است. تو مى بايستى با رواديد تمبر شده و اجازهً کتبى ماموران گمرکى و پس از تفتيش چمدان ها از مرز مى گذشتى. تو همين طور – پر پر پر پر! مگر شهر هرته؟ گفتم: مثل اين که آقا با من مزاح مى فرمائيد و الا براى ما پروانه ها، قوانين آدمها اعتبارى ندارد. باز کرّى زد به خنده و گفت: ها! بارکالله، خوب فهميدى. همين قدر مى خواستم بهت بفهمانم که اين آقايان آدمها چقدر بى شعور تشريف دارند و خودشان مزاحم خودشان مى شوند و آن وقت چقدر هم گنده دماغ! واه ! واه!.

خيلى آخوندک با مزه اى بود.
پروانه پرسيد : «- مورچه ها هم که دسته جمعى زندگى مى کنند، همين بلاها راسرخودشان مى آورند.»
جفت گفت : «- نه! آن ها مثل ما بى آزارند. ولى گاهى بين لانه ها جنگ مى شود و همديگر را قيچى مى کنند… ولى کو که به پاى آدم ها برسند. من يک مرتبه از ميدان جنگشان يعنى از ميدان جنگ آدم ها، مى پريدم . وحشتناک بود! قلعه ها مى سوختند. بچه ها کباب مى شدند. خون قرمز و لزجى مثل جوى جارى بود. بوى لاش مرده مى آمد.»

سپس هر دو سکوت کردند. راز و هراس جهان آنها را گرفته بود. بعلاوه از صحبت در بارهً مطالبى که از قد خودشان بالاتر بود، مغز کوچکشان خسته شده بود؛ حس مى کردند که وقت تلف مى کنند.
پروانه ماده با خوشى، با اطمينان داشتن يک دوست عاقل و زيرک به افق تابناک مى نگريست و گفت : «- پس ما بايد خوشحال باشيم که پروانه شده ايم، اين طور نيست؟»
ولى پاسخى نشنيد . تنها فرفر نگرانى آور يک بال ناشناس به گوشش خورد. سر برگرداند … گنجشک قهوه اى از بالاى درختى فرز فرود آمده و شوهرش را ربوده بود. او ديد که در منقار گنجشک هنوز پر پر مى زند. او ديد که گنجشک بى رحم شويش را فرو داد و پريد و در فضاى پر شعاع محو شد.

آه! همه چيز آن قدر ناگهانى! آه! چه وحشتناک!
اندوه عجيبى بر او مسلط شد. تمام طبيعت مجللى که او را احاطه کرده، يک باره به نظرش غريبه و ترسناک و سنگدل آمد. گوئى از همه سو منقارها، گام ها، نيش هاى زهرآگين، پنجه هاى متجاوز او را دنبال مى کنند. مگر چه ضرر داشت که او با جفت نازنينش از اين دنيا لذت مى بردند. به چه کسى آزارشان مى رسيد؟

ولى ناگهان به خود لرزيد. گنجشک ديگرى مى تواند او را ببلعد. از آنجا پريد. پس از ضربت جانسوزى که ديده بود بد خيال و ترسنده شده بود. جلاءهستى کدر مى شد و پيرى روح و جسم به سراغش مى آمد.
کم کم فصل جوشان و سرسبز نيز به سر مى رسيد و خورشيد داغ به طرف سردى مى رفت
. برگ هاى سرخ و زرد و طلائى در بيشه ها با آخرين رقص غم انگيز خود فرو مى افتادند. بدرود اى زندگى و اى عصارهً خوشبو! او نيز احساس مى کرد که بيدارى جادوئيش به طرف يک پايان زودرس و بيهوده مى رود.

براى حفظ خود به بوتهً انبوه تمشکى که ميوه هاى ياقوتيش خشکيده بود، پناه برد . از آنجا به دگرگونى هاى وحشى طبيعت (که دم به دم خشمناک تر و عبوس تر مى شد) مى نگريست: بادهاى خاک بيز، ابرهاى دودزده که باران سردى را بر سر و کلهً زمين مى کوبيدند، صداى زوزهً

محروم شغال ها، ضجهً بومها، خش خش برگ هاى مرده در وزش هاى خاتمه ناپذير.بال و بدنش تير مى کشيد . شاخکش که او را با دنيا وصل مى کرد، حساسيتش را از دست داده بود. بال زخم ديده اش مانند گذشته پر زور نبود.

پيرى به صورت غم روح و درد اعضاء و خرفتى و ندانم کارى بر او تسلط مى يافت . دلش نمى خواست از گوشهً خود بيرون بيايد. تعجب مى کرد که چگونه زمانى مانند يک پوشهً گل قاصد پر مى گرفت و تا دنياى پرستوها بالا مى رفت. گل هاى صحرائى خشکيده ديگر شيره اى نداشتند. روزى با پشهً درشتى که در همان بوته زندگى مى کرد از گرسنگى و بى غذائى ناليد.
پشه گفت : «- بيا با هم خون بمکيم. خون فراوونه. مى دانى؟ شبان، گله اش، سگ هاش، همه و همه براى ما سفرهً بازى از خون هستند. مى توان حسابى همه شان را مکيد. گاه چنان سوزن نيش خود را به آن ها فرو مى کنم که اگر هفت تا پادشاه را هم خواب ببينند، از خواب مى پرند.
و من با يک «ونگ» زير و خوشگل تو علف پهلوئى قايم مى شم. بيچاره چوپان پير توى تاريکى مى خواهد يکى از ما را شکار کند و له کند ولى نمى تواند. من بخصوص دغل تر و زبل تر از آن هستم که گيرش بيافتم. گيرافتادن اصلا صرف ندارد. پاشو! پاشو! آن قدر غمبرک نزن! بريم خون بمکيم! آن قدر خوشمزه است که نگو ! »
پروانه به ياد سوسک تاپاله خوار افتاد . بدون آن که يک کلمه جواب پشهً خون دوست را بدهد، تمام نيروى خود را جمع کرد، از لاى برگ هاى عنکبوت تنيدهً تمشک بيرون آمد و پريد. خود را تسليم باد سردى کرد که مى وزيد.
همراه برگ هاى سرگردان خزانى سفر کرد . رفت و رفت و رفت تا رسيد به يک پرچين. فکر کرد آنجا را به لانهً امن خود بدل کند. شايد در آنجا هنوز گل هائى مى رويند که او را تغذيه و مداوا کنند. بوى خفيف، عطرناک و اشتهاآورى از درون پرچين مى آمد. چند کرد کدوى حلوائى، چند تپه گل هاى حنا …. کمى تغذيه کرد و جان گرفت. ديگر باد افتاده بود؛ ابرها گريخته بودند. خورشيد نامنتظرى منفجر شده و درخش آن اميد مى داد.

قوى يک باد تازه چراغ نورپاش خورشيد را کشت . ابرها فرادويدند. نرمهً باران (poof) ولى جهان جهان بى ثباتى بود و سر ناسازگارى داشت. پوف سمجى زمين را که به زحمت خشک شده بود خيس کرد و ملال هاى کهنه را در پروانه بيدار ساخت.

پروانه به لابلاى پرچين رفت و با لند لند گفت : «- از وقتى که جفت من نيست شد، دنيا هم عوض شده. شايد او هم مثل من از اين حادثه ناراضى است.»

جستجوى بيم زدهً روزى روزانه – او را خسته مى کرد. مى لنديد: «- قحطى است! هيچ چيز پيدا نمى شود. حتما پشهً خونخوار با غذاى شوم خودش خوش است. همهً اين نوع موجودات خوشند. زور نداشتن و بى آزارى نقصى در خلقت ماست… »

بارها نزديک بود در دام تورى بچه هاى شکارکنندهً پروانه ها بيافتد. يا چکمهً ميخدارى او را له کند. يا سگ هاى چاق و سمجى که مى خواستند با او بازى کنند با گاز خود بالش را بکنند. اما مرگ از او مى گريخت. او بايستى با خاطره جفت جوان خود در اين دنيائى که نظمش به هم خورده بود زنده بماند، دنيائى که يکنواخت، معتاد، خاکسترى و تکرار مکرر مى شد و جز خستگى و ملال هديه اى نداشت. با اين حال زندگى جذاب بود.
ماندن را حتى در اين دنياى گردآلود و قحط زده مى خواست . از ترس مرگ کماکان مى لرزيد. افق بنفش غروب، سايهً کبود کوه هاى دوردست،دايره هاى جيوه اى آبگيرها، رقص پرتوها روى شاخه ها، ساقه ها، بوته ها، چمن هاو هامون ها او را سحر مى کرد
بادها روز به روز عصبانى تر مى شدند، زوزه مى کشيدند، جامهً درختان را مى کندند و خبر مى دادند که پائيز آمده است .
بارانهاى سرد رنگهاى قشنگ بال هايش را مى شست. چنان که وقتى روزى بر فراز چشمه اى پريد، خود را نشناخت. پيرى پيکرش را مى خشکاند، مى پلاساند، مى چروکاند. از پرچين سرد و مرطوب کم تر خارج مى شد. مى شنيد که کرم ها و هزارپاها و سوسک ها و عنکبوت ها، همه در اطراف او غرغر مى کنند و مى گويند:»- آخر دنياست ! مادر بزرگم گفته بود! تو کتاب ها نوشته اند. آدم ها هم فرار مى کنند. همه جا را آب خواهد گرفت. مى گويند از نابودى گريزى نيست….»

خرمگس طلائى رنگى که هنوز بالها و زير شکمش مانند نگين زمرد مى درخشيد پهلويش نشست و وز وز کنان گفت : «- همشهرى! هيچ يادت هست؟ چه روزگار خوشى داشتيم. همه اش توى شعاع گرم و پرتوهاى ماوراء بنفش و مادون قرمز معلق مى زديم. حالابه درختها نگاه کن! همه اشان کچل شده اند. بيچاره برگ ها، زرد و سرخ و قهوه اى پاى درخت هاى مادر کپه شده اند! دل نمى کنند. دشت لخت لخت است. پرنده هاى ديلاق و وقيحى به نام کلاغ تو خاک و خل دانه مى جورند…. آخر دنياست.»

پروانه دلش تهى بود. خبر «آخر دنيا» او را مى ترساند. ولى در هر حال تسليم بود. مگر چاره اى به جزآن داشت؟ نيرويش در مقابل غول هاى بيم آورى که به جنبش در آمده بودند هيچ و هيچ بود. براى جفت زيبايش مرگ زمانى سر رسيد که دنيا هنوز در جوشش و بالش بود. اوه! از آن ايام چه مدت درازى مى گذشت و او هنوز بدون دوست زنده بود، بدون بال هاى منقش زنده بود. در اين دنياى تاريک و خاکسترى و رو به انهدام! با اين حال از مرگ و زوال هراس داشت.

خرمگس در کنار او از وراجى دست نمى کشيد . تسکين دردهاى خود را در تکرار و تکرار درد دل هاى خود مى ديد. همهً خبرهايش شوم بود: «- اين خارپشت را مى بينى که داره قل مى خوره، ميره. ميگن خيلى داناست. اون وقتى که دو سه تا برگ قهوه اى روى خودش مى گذارد و سرش را تو جوشن خودش فرو مى برد، بى برو برگرد آخر دنياست!. خيال نکن ديگر اين باران بند بياد. هه، هه! آن ممه را لولو برد… برررر! يخ کردم. تمام تنم تير مى کشد…..»

کمى مکث کرد و ادامه داد : «- بايد بميريم!» و سپس مثل ديوانه ها خنديد. و سپس خاموش شد. سپس ادامه داد : «- اما من از نيش تيز خود حسابى استفاده کردم. حسابى آدم ها را با نيش خود آتش زدم. همهاش تقصير آن هاست . چند تا گاو و سگ و گربه را که حيوان فضول و مزخرفى است نيز نيش زدم. وايسا ببينم! تو بلدى نيش بزنى؟»

غم سنگينى پروانه را فشرد . چند بار او با چنين موجوداتى روبرو شده است؟ گفت: «نه! همشهرى من نيش نمى زنم. من يک خرطومک دارم که با آن شيرهً گياه مى مکم.»

خرمگس گفت : «- چه عوضى! من حتى گياه هائى ديدم که تمام جونشون خار تيز بود و بزها و گوساله ها جرات نداشتند به آن ها گاز بزنند.
خانم ! کجاى کارى؟ اگر نيش نداشته باشى همه سرت سوار مى شوند. ولى از من حسابى مى ترسند. عقرب شاه صحراست. مار شاه کوه هاست، براى آن که نيششان داغان مى کند. احترام، برادر کوچک ترس است.»

پروانه جواب نداد . مى دانست که طبيعت وحشتناکى که دست به کار شده بود اين آقا خرمگس از خود راضى را هم ادب خواهد کرد. حرف جفت خود را به ياد آورد که آن ها درست چون بى آزار و معصومند، از همه خوشبخت ترند. ولى از سايهً غليظ مردن کسى نمى تواند خلاص شود.

کلاغها يک بند غار غار مى کردند . خرمگس از خود راضى پريده و رفته بود. پروانه مى دانست که در انهدام عمومى دنيا، نيش هم به او کمکى نخواهد کرد.
غروب غليظ تر مى شد . پروانه در روًيائى که شبيه به خوابش در پيله بود فرو مى رفت. در مقابلش جهانى از نور، رنگ، آواز مى چرخيد. جفت خود را مى ديد که شاخک به شاخک با او برفراز گندمزار بى پايانى در قوس هاى متقاطعى مى رقصد. پروانه هاى جوانى از پورهً او برخاسته به سوى خورشيد مى رفتند. خواب زمستانى سرانجام روًياى اورا ژرف تر کرد.

فردا کودکى با کيف پر از کتاب از جادهً گلناک کنار پرچين مى گذشت . پيکر خشکيده پروانه را که روى گلها افتاده بود، بدون آن که بفهمد لگد کرد و در گل سرد و چسبناک دفن نمود.
وقتى سر کلاس نشست، معلم درس خود را اين طور شروع کرد:

«دنيائى که ما در آن زندگى مى کنيم پر از زيبائى است. ولى ما هنوز براى حفظ و دفاع از اين زيبائى ها و افزودن آن به اندازهً کافى خردمند نيستيم. بايد با کوشش خود، با مبارزهً خود، با فراگيرى خود، خود را به قله هاى بالاتر خردمندى برسانيم و معناى آن روند نورانى را که زندگى نام دارد، خوب درک کنيم.»

Read Full Post »

Older Posts »